عزیز هم قسم مگر كه مرگ من تو را دگر ز قلب من جدا كند
پس از آن غروب رفتن اولين طلوع من بودی من رسيده بودم رو به آخر تو اومدی و شروع من شدی. شب رو از قصه جدا کردی و چکه کردی رو باور من, خط کشيدی رو جای پای گريه های هر شب من. اسمت رو بخشيدی به لبهام, بی تو خالی بود نفسهام, قد کشيدی تو باور من, زير سايه بون دستهام. ای خواب سبز رازقی, تو عشق هميشگيم, من خسته بودم از تلخی شب تو شدی طلوع زندگيم . من پر از حرف سکوت بودم, خالی و رو به سقوط بودم, حالا بدون آبی عشقت تشنه و مثل کوير لوتم.
خال لبت ای دوست گرفتارم کرد چشم بيمار تو بيمارم کرد
تو چشمات يه حادثه ست که از ستاره سر تره, نجابتی تو چشماته که آبرومو میخره. خاطره ها همه مال خودم و تمام شعرهای عاشقانم همه مال تو, اگه تو بری تو قصه ها بازم میام سراغ تو. واسه چشمات پر شعرهای عاشقانم تو دليل بودنمی. هرنفس هم نفس تو بودن مثل يک گنج, نازکم همه جا از تو گفتم و نوشتم, گلستان من ترانه های عاشقانه ای تو, مثل تنهای يک عاشق پر از لحظهای عاشقانه ای تو. منو بردی به شهر عشق تمام گلايه ها رو خط زدی, عزيزم آرزوی آخری تو, اگر پر مصيبتی تمام غمهاتو هديه کن به من همه شادی ها مال تو. يه نيمه جون زخمی بودم اومدی و بهم نفس دادی, نفس توی, هوا توی, مالک صدام توی.
اي جان من تو . جانان من تو در مذهب عشق ايمان من تو
ای سزاوار محبت, ای تو خوب بی نهايت, ای که همه ذرات وجودم به وجودت کرده عادت. به خدا دوست داشتن تو هم عشق و هم عبادت. تو سزاواری که باشی همدم روز ها و شبهام, تا که عشقت رو ببينی تو جونم و تو رگهام, بشنوی دوست دارم رو حتی از هرم نفسهام. قاصد بودن من موج خوشحالی چشماته, وقتی عشقت رو میديدی تو قطره های اشکام. من که از عشق تو گريه کردم شادی رو تجربه کردم, با شبی در حرم عشق تو يک سفر به کعبه کردم. ای که منو بردی تا مرز يک عشق خدای, اومدی و پاره تنم شدی تو که پاک و بی ريايی. اوج فرياد دلم شد عاشقانه به تو دل سپردن در وجود تو شکفتن با تو بودن و با تو مردن.
دلم می خواست ميشد واست دشت رو چراغونش کنم
ماه رو بزارم تو چشات ستاره بارونش کنم
داد بزنم خاطرخواتم عاشقتم رو فراونش کنم
يکی از زيباترين لحظهای زندگی اینه که صبح وقتی میای سوار ماشينت بشی که بری سر کلاس اولين چيزی که متوجه میشی بوی خوش يار که توی ماشينت پيچيده و سر صبح مستت میکنه. مست عشق.
